فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

946

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

است . الهارّ - فا ، سگى كه از شدت خشم دندان نشان دهد . هارَى - مُهَارَاةً [ هري ] ه : او را به بازى گرفت و دست انداخت . الهارِب - فا ؛ « ماله هارِبٌ و لا قارِبٌ » : هيچ چيزى ندارد ، نه كسى به او نزديك مىشود و نه كسى از وى دور مىگردد و در واقع به معناى هيچ چيزى نيست مىباشد ؛ « هاربُ الماءِ » : اين اصطلاح نزد كشاورزان به معناى مجرى و تونل آب است كه به زمينهاى كشاورزى براى رسانيدن آب كشيده مىشود . هارَشَ - مُهَارَشَةً و هِرَاشاً [ هرش ] بعضَ الكلاب على بعضها : سگها را بجان هم انداخت ، - فُلانٌ فلاناً : با او درگير شد و مخاصمه نمود . الهارِي - [ هور ] : فا ، « بناء هارٍ » : ساختمانى كه شكاف برداشته ولى فرو نريخته است ؛ « رجُلٌ هارٍ » : پيرى كه از سختيهاى روزگار ناتوان و شكسته شده باشد . الهازِئ - [ هزأ ] : فا ، « الهازِئُ بفلانٍ أو من فلان » : آنكه ديگرى را ريشخند و مسخره كند . الهازِئَة - مؤنث ( الهازِئ ) است ؛ « هذه مَفَازَةٌ هازِئَةٌ بالركب » : اين بيابان سخت گذر است ؛ « غداةٌ هازِئَةٌ » : صبح بسيار سرد . هازَلَ - مُهَازَلَةً [ هزل ] : متناقض ( جَدَّ ) است ، - فلاناً : با او شوخى كرد . الهازِمَة - ج هَوَازم : بلاى سخت . هاشَ - - هَوْشاً [ هوش ] القومُ : در ميان مردم فتنه و آشوب به پا شد ، - اهلُ الحربِ بعضُهم الى بعض : رزمندگان گرد هم آمدند و آمادهء جنگ شدند ، - تِ الخيلُ فى الغارة : اسبان بهنگام حمله و چپاول از يكديگر پراكنده شدند ، - المالَ : از راه حرام دارائى اندوخت ، - الكلبُ : سگ عوعو كرد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . هاشَ - - هَيْشاً [ هيش ] الشيءَ : آن چيز را تباه و فاسد كرد ، - القومُ : مردم به جنب و جوش درآمده و به حركت افتادند ، - فلانٌ : در سخن خود زياده روى و پر حرفى كرد ، به طرب و خورسندى در آمد ، - النّاقةَ : ماده شتر را آهسته و آرام دوشيد ، ، - المالَ : ثروت اندوخت و گرد آورد . الهاشِم - فا ، مفرد ( الهُشُم ) است : آنكه در دوشيدن شير مهارت دارد . الهاشِمَة - مؤنث ( الهاشِمَ ) است ، شكستگى كه استخوانرا خورد كند . هاصَ - - هَيْصاً [ هيص ] عُنقَه : بر گردنش كوبيد ، - بالشيءِ : در آن كار خشونت و درشتى بخرج داد ، - الطَّيرُ : پرنده فضله انداخت . الهاصَّة - [ هصّ ] : چشم فيل . الهاصِر - ( ح ) : شير كه شكار خود را درهم مىشكند . هاضَ - - هَيْضاً [ هيض ] الطائرُ : پرنده فضله انداخت ، - فُلانٌ العَظْمَ : فلانى استخوان جوش خورده و شكسته بند شده را دوباره شكاند ، - ه : آن را شكست و التيام داد ، - الحُزنُ قلبَه : غم و اندوه پياپى دل او را گرفت . الهاضِم - فا ، « شيءٌ هاضمٌ » : آنچه كه در آن نرمى و رخوت باشد . الهاضِمَة - مؤنث ( الهاضِم ) است ، نيروى هضم كننده غذا . الهاضُوم - هر داروئى كه به هضم غذا كمك كند ، - ( ح ) : شير ، آنكه دارائى خود را انفاق كند . الهاطِل - فا ، گياه درهم آميخته و بهم پيچيده ، - ج هُطَّلٌ : باران پى در پى با قطره‌هاى درشت و سيل آسا . الهاطِلَة - مؤنث ( الهاطِل ) از باران است . هاعَ - - هَوْعاً [ هوع ] الرجُلُ : قي كرد ، برگرداند ، - - هَوْعاً : بيقرارى و ناشكيبائى كرد ، سبك شد ، - القومُ بعضُهم الى بعضٍ : آن قوم روى در روى هم ايستادند و آمادهء حمله به يكديگر شدند . هاعَ - - هَيْعاً [ هيع ] الشيءُ : آن چيز بر روى زمين پهن شد ، - الرصاصُ : سرب ذوب شد ، - تِ الإبلُ الى الماءِ : شتران آب خواستند ، - الرجُلُ : آن مرد گرسنه شد ، قي كرد ، - هَيْعاً و هَيْعَةً و هُيُوعاً و هَيْعُوعَةً و هَيَعَاناً : جبان شد و ترسيد ، - هَيْعَةً و هَاعاً : مرد با داشتن ناتوانى و سستى آزمند شد ، - من الشيء : از آن چيز خسته و روى گردان شد . هافَ - - هَيْفاً [ هيف ] : بسيار تشنه شد ، - تِ الإبلُ : شتران در حالى كه از سختى تشنگى دهان باز كرده بودند با وزش بادهاى گرم روبرو شدند ، - - هِيَافاً و هَيَافاً تِ الإبلُ : به معناى ( هافَتْ تَهِيف ) مىباشد ، - هيفاً و هَيَفاً الغلامُ : شكم او تو رفت و كمرش باريك شد ، - هَيْفاً العبدُ : فرار كرد ، گريخت . الهاف - [ هيف ] : « رجُلٌ هافٌ » : آنكه تشنگى را نتواند تحمل كند . هافَى - مُهَافَاةً [ هفو ] ه : او را به آرزويش كشانيد . الهافَة - [ هيف ] : « إبلٌ هافَةٌ » شترانى كه زود به زود تشنه شوند . الهافِي - [ هفو ] : فا ، گرسنه . الهافِيَة - ج هَوَاف : مؤنث ( الهافى ) است . الهاقِل - ( ح ) : موش نر . الهاكّ - [ هكّ ] : « أَحمقُ هاكٌ » : آنكه بسيار احمق باشد . هالَ - - هَوْلًا [ هول ] الأَمرُ فلاناً : امر بر او گران شد و ويرا ترسانيد . هالَ - - هَيْلًا [ هيل ] عليه الترابَ : خاك بر آن ريخت . هالَّ - هِلَالًا و مُهَالَّةً [ هلّ ] الأَجيرَ : مزدبگير را همه ماهه به كار گرفت . الهال - [ هول ] : سراب . الهال - [ هيل ] : تپه‌هاى شن و ماسه . هالَى - مُهَالاةً [ هلي ] ه : با او منازعه و كشمكش نمود . الهالِبَة - « ليلةٌ هَالِبَةٌ » : شب بارانى . الهالَة - ج هالات [ هول و هيل ] : هالهء ماه كه بر گرد آن نمايان شود ، دايرهء نورانى كه